تبليغاتX
Asheghane tarin AX ha dar www.30ndrela.com همیشه در قلب منی

سه شنبه هفتم آبان 1387



خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir  دیدی اونم رفت  خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:48 توسط شبنم |

سه شنبه هفتم آبان 1387



 

گفتم خدا دوسش دارم کاری نکرد!گفتم براش می میرم بازم هیچی..!!!

گفتم خدا دلمو نشکن بی فایده بود ...گفتم خدا می خوام مال من باشه ...

هر چی بیشتر گفتم کم تر  تاثیرداشت!!مثل اینکه خدا منو فراموش کرده بود ...

گریه می کردم  روزی هزار بار می مردم و زنده می شدم.

.گویی خدا ...نه ولی خدا خوب حواسش به من بود منتظربود که بگم ...

و منم گفتم و اینبار خدا شنید اما افسوس ...ای کاش نمی گفتم

ویا ای کاش می شد نشنوه...گفتم خدا تو فقط اونه بهم بده

هرچی باشه قبول می سوزم و می سازم

گفتم خدا نذار برای شنیدن صداش حسرت به دل باشم

گفتم خدا به هر قیمتی ....!!!....فقط بده ..

خدا اونو بهم داد ولی موقتی .....................

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:9 توسط شبنم |

سه شنبه هفتم آبان 1387



 

خسته شدم از اين همه ريا ، از اين همه دورنگي ،

 از اين همه دروغ ، از اين همه .... خدايا خسته شدم .

خسته شدم بس که بي محبتي ديدم و دم نزدم ،

 بس که دلم شکست و هيچ نگفتم ، بس که اميدم نااميد شد و باز گفتم شکر !

خدايا دل شکستمو مي تونم پنهان کنم اما بارون چشمامو چي کار کنم ؟

توان کنترلشو ندارم ، نمي تونم جلوي بارون دردهاشو بگيرم.

خدايا خسته شدم از اين دنيا ، از اين زندگي ، از آدماش ،

 از خودم ، يه موقع هايي حس مي کنم که حتي تو هم صدامو نمي شنوي .

حتي تو هم از حرفا ، از دردهام ، از بي کسي هام ،

 از ناروهايي که به وجودم لطمه زده خسته شدي، تو هم ديگه منو نمي خواي.

خدايا فقط يه دفعه ديگه ، براي آخرين بار به حرفم گوش بده .

 تو که هميشه ياورم بودي ، تو که هر وقت خواستم اومدي .

هروقت کلامتو خوندم جوابمو دادي ، هر وقت گفتم

خدا صدامو شنيدي و اجابت کردي ، پس اين بار هم منو تحمل کن ،

اين بارهم صدامو خواهشا بشنو  و اين بار هم اجابت کن.

خدايا جام صبرم لبريز شده ،

حتي براي لحظه اي هم ظرفيت تحمل اين دنيا را ندارم

 ديگه تحمل ديدن گرگ هاي آدم نماي اين ديار را ندارم ،

 گرگ هايي که به دلم ، به تنها دارايي زندگيم ،

 به تنها مونسم که پر از عشق و اميد و لبخند بود رخم نکردند

 و با نقشه هاي فريبانه شان تکه تکه اش کردند.

خدايا مي خوام بيام ، مي خوام بيام پيش خودت ،

براي هميشه تا ابد. پس براي آخرين بار خواسته ام را اجابت کن

و روح منو از اين دنياي مادي رها کن .

 خدايا من فقط  به اميد اجابت خواسته ام از طرف تو اينجا مانده ام ،

 پس نذار اميدم نااميد بشه و خودم آخرين خواسته ي دلم رو اجابت کنم.

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:31 توسط شبنم |

سه شنبه هفتم آبان 1387



 

حتی اگر نباشی . . .

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو تو آن چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را...


لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:17 توسط شبنم |

شنبه بیست و هفتم مهر 1387



لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:14 توسط شبنم |

شنبه بیست و هفتم مهر 1387



 

تو بگو تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟
با رویا هایم چه کنم ؟با ارزوهایم چه کنم ؟
وقتی که دستان پر مهرت را در کنار خود احساس نمی کنم
وقتی صدای مهربانت نیست
وقتی خانه آرزوهایم خالی از عطر توست
تو بگو با این خانه چه کنم؟
تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟
آه که چقدر دلتنگم
دلتنگ بودنت و دلتنگ صداقت دستهایت
بودنم برای توست برای چشمهای زیبا ومعصومت
برای دستان پر مهرت برای لبانت که به جز سرود عشق ندای دیگری سر نمی دهد
برای قلب مهر بانت که حتی که ریزش گلبرگی ان را جریحه دار میکند
مدتی بود که میخواستم برایت بنویسم ولی ذهنم یاری نمی کرد
گوئی واژه ها از فکرم پاک شده اند مانند این است که کلمات را گم می کنم
هر چه تلاش میکردم فایده ای نداشت
اما امروز نوشتم تنها برای تو می خواهم بنویسم که در نبودنت چقدر بی تابم
چقدر دلم از بی رحمی های ناتمام روزگار گرفته است
و دستان سردم مشتاق مهر و گرمای دستان پر توان توست
امروززیبا ترین تصویر قلبم تصویر توست
و زیبا ترین رنگ جهان رنگ چشمان تو...

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:48 توسط شبنم |

شنبه بیست و هفتم مهر 1387



قصد سفر دارم
می خواهم بروم
همراه با خط سفید وسط جاده
 که مرا تا انتهای دور با خود می برد
من میروم تنها
بار خاطراتم سنگین است
می روم و می دانم بهار نزدیک است
خسته ام ، آنقدر که دلم میخواهد برای مدتی بمیرم
اما نه ... من بدون تو می میرم
میخواهم بگویم و دستم بنویسد
مینویسم تا خیالم از دست یادت رها شود
اما باز از میان سطرهایم سر بیرون می آوری
میدانم تا ابد خیالت مرا رها نخواهد کرد


لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:24 توسط شبنم |

شنبه بیست و هفتم مهر 1387



لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:45 توسط شبنم |

شنبه بیست و هفتم مهر 1387



به همان خدایی که تو را آفرید سوگندکه تا ابد

در سحر عشق تو باقی خواهم ماند

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:42 توسط شبنم |

پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387



        

 

  دلم براي كسي تنگ است

          كه همچون كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت

              و مهرباني را نثارم   كرد ...

می خواهم بنویسم ولی نمی شود ،

 ذهن یاری نمی کند ،

دل رضایت نمی دهد

به نام تو و به یادت

باز می نویسم از سر خط

 و اگر این شعر با چشمانش راه بیاید

می دانم این سطر ها نوش دارو نیست   

  اما بخوان

شاید حرف دل تو
حرف دل من

در روزگاری که گوش بدهکار پیدا نمی شود
خودتان زحمت بکشید و این سطرها را بخوانید
...
و عمیق بخوانید تا بفهمید بغض ته گلویم را

!بوی شیر از دهانم پر کشید و. تازه رسیدم به این دوران

چرا می گویند: "تمامش کن"؟

...چشم اندازم جرات می کند و ده ثایه جلو می رود
...
و باز تو    تو    و تو


بگذار ده ثانیه دیگر هم بروم_قبول؟
در راستای همین گذر گاهست


(
که هم نوعان زنده ات را می بینم...!! تو هم می بینی؟)
هنوز در عالم یقینم! نه تو تمام می شوی
 
نه من تمامت می کنم

دارم حافظ را از برای تو حفظ می شوم

ته مانده ی این زندانی ها بماند برای کسی که

خیال آمدن دارد!!!

حرف های من مثل درد هایم تمامی ندارد
"
حالا شما هی بگویید: "تمامش کن
من که مردم آزار نیستم
سر خط بعدی بنویسید


"
تمام"

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:36 توسط شبنم |

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387



لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:54 توسط شبنم |

چهارشنبه هفدهم مهر 1387



ماه من غصه چرا؟!

 

آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب وروز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی وپر ازمهر به مامی خندد!

یازمینی راکه دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست ونه گرفت !

بلکه ازعاطفه لبریز شدو

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت

تابگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!

ماه من غصه چرا؟!

تومراداری ومن

هرشب وروز

آرزویم همه خوشبختی توست!

ماه من!دل به غم دادن واز یاس سخن ها گفتن

کار آنهایی نیست که خدارادارند...

ماه من!غم واندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دلشیشه ای ات ازلب پنجره عشق زمین خورد و

شکست

بانگاهت به خداچتر شادی واکن

وبگو بادل خود که خدا هست خداهست!

ماه من!

غصه اگر هست بگو تاباشد!

معنی خوشبختی

بودن اندوه است...!

این همه غصه وغم این همه شادی وشور

چه بخواهی وچه نه!میوه یک باغند

همه راباهم وباعشق بچین ...

ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند سبزاه زاری است پر ازیاد خدا

ودر آن باز کسی می خواند

که خدا هست خداهست

وچراغصه ؟! چرا؟!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:2 توسط شبنم |

چهارشنبه هفدهم مهر 1387



لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:38 توسط شبنم |

چهارشنبه هفدهم مهر 1387



ماه در مياد که چي بشه
ميخواد عزيز کي بشه
ماه در مياد چيکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمي دونه تو هستي
بجاي اون نشستي
نميدونه تو ماهي
تو که رفيق راهي
عجب حکايتي شده
فکر
تو عادتي شده
که از سرم نميره
که از سرم نميره
عجب روايتي شده
عشقت عبادتي شده
خدا  ازم نگيره
خدا ازم نگيره
يه ماه ميخواستم که دارم
اي ماه شام تارم
اي غنچه بهارم
اي غنچه بهارم...

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:33 توسط شبنم |

سه شنبه شانزدهم مهر 1387



چه غریب ماندی ای دل !

نه غمي ، نه غمگساري

نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد

كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:45 توسط شبنم |

سه شنبه شانزدهم مهر 1387



 

خداوندا تو تنهایی ، منم تنها

تویکتایی و بی همتا

ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا

فقط تنهای تنهایم

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:33 توسط شبنم |

سه شنبه شانزدهم مهر 1387



 

 

دلم دل نیست . دریا نیست.
مردابست.
که موجی هم سراغش را نمیگیرد.
که نوری هم به رخسارش نمی تابد.
نه شوق زیستن دارد
نه می میرد.
 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:16 توسط شبنم |

سه شنبه شانزدهم مهر 1387



من شکایت دارم از روزی که به دنیا آمدم

بی خبر بی میل خود تنها به این جا آمدم

بی خبر زندانی دنیا شدم آخر چرا؟

من مگر گفتم خدا میخواهم این ویرانه را؟ 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:51 توسط شبنم |

دوشنبه پانزدهم مهر 1387



 

ماه من
غم اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه ايت از پس پنجره عشق
زمين خورد و شكست
با نگاهت به خدا چتر شادي باز كن و بگو
با دل خود كه خدا هست هنوز...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:40 توسط شبنم |

دوشنبه پانزدهم مهر 1387



شاید درمیان عکسهای آلبوم عکس

یا درمیان لانه پرندگان

یا درنگاه معصومانه گنجشک بتوانم :

توراپیداکنم .

نمیدانم ...

شاید درکوچه بهار

هنگام تماشای پائیز

وقت عبورپرستوبتوانم :

عشقم را تماشا کنم .

نمیدانم ...

شایدهنوزهم درخیال خود بتوانم تو را با دسته گلی زیبا

در کنار گل شمعدانی

درآغوش مهربانی

با یک سبد لبخند

پیدا کنم.

پیدایت کنم وبگویم دوستت دارم...

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:22 توسط شبنم |

دوشنبه پانزدهم مهر 1387



پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره ای دیگر نبود تا از او كمك بگیرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولی در صورتی هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.

زمان زیادی نگذشت تا اینكه پیرمرد تلگرافی را با این مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهی چه کنی ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد.

اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ی آن بخوبی برآیید.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید

و آیا انجام كاری حتی در دور دست ها امكان پذیر هست یا نه ...!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:45 توسط شبنم |

دوشنبه پانزدهم مهر 1387



 

داستانی بسیار زیبا و واقعی

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !

همین امروز گرمابخش قلب یکنفر شوید...

 وجود فرشته ها را باور داشته باشید

و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:31 توسط شبنم |

دوشنبه پانزدهم مهر 1387



I Love U

یا

Dooset Daram

به زبان های معروف دنیا


Arabic = Ana behibak(To Male)/Ana behibek(To Female)

Cantonese Chinese = Ngo oiy ney a

Dutch = Ik hou van jou

English = I love you

Farsi = Doset daram

French = Je t'aime

German = Ich liebe dich

Greek = S'agapo

Hawaiian = Aloha wau ia oi

Hindi = Hum Tumhe Pyar Karte hae

Italian=Ti amo

Japanese=Aishiteru

Kannada=Naanu ninna preetisuttene

Korean=Sarang Heyo

Latin=Te amo

Mandarin Chinese=Wo ai ni

Norwegian=Jeg Elsker Deg

Persian=Doo-set daaram

Pig Latin=Iay ovlay ouyay

Polish=Kocham Ciebie

Spanish=Te quiero/Te amo

Swedish=Jag alskar dig

Swiss-German=Ich lieb Di

Turkish=Seni Seviyorum

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:8 توسط شبنم |

پنجشنبه یازدهم مهر 1387



لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:3 توسط شبنم |

سه شنبه نهم مهر 1387



لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:9 توسط شبنم |

سه شنبه نهم مهر 1387



باز با آن ديگری ديدم تو را؛ جای قهر و اخم خنديدم تو را
باز گفتی اشتباهت ديده ام؛ گفتمت باشد، بخشيدم تو را

باز هم این قصه ات تکرار شد؛ با رقيبان رفتنت انکار شد
آنقدر رفتی که ديگر قلب من؛ از تو و از عشق تو بيزار شد

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

آن رقيبان يک شبت ميخواستند؛ ذره ذره پاکيت میکاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند؛ صبح اما از برت برخاستند

آمدی گفتی پشيمانی دگر؛ تا هميشه پاک ميمانی دگر
اندکی از قول تو نگذشته بود؛ باز رفتی با رقيبانی دگر

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:13 توسط شبنم |

سه شنبه نهم مهر 1387



چقدرسخته توچشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

وبه جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد

زل بزنی وبه جای اینکه لبریز کینه ونفرت شی

حس کنی که هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته دلت بخواد سرت وباز به دیواری تکیه بدی

که یه بار زیرآوار غرورش همه وجودت له شده...

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اماوقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی...

چقدرسخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

امامجبورباشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدرسخته گل آرزوهاتو توباغ دیگری ببینی

وهزار بار توخودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی

گل من باغچه نو مبارک

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:48 توسط شبنم |

دوشنبه هشتم مهر 1387



روز اول گل سرخی برام آوردی

گفتی برای همیشه دوستت دارم

 روز دوم گل زردی برایم آوردی

 گفتی دوستت ندارم

 روز سوم گل سفیدی برایم آوردی

 و سر قبرم گذاشتی

 و گفتی منو ببخش فقط یه شوخی بود...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:0 توسط شبنم |

یکشنبه هفتم مهر 1387



  

برو

ولی بدان همیشه نیمه مهربان قلب من

    با تو خواهد بود ...

         و دعای من در کوله سفر تو سنگینی خواهد کرد ...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:1 توسط شبنم |

یکشنبه هفتم مهر 1387



 

اگر يه موقع چشمت و باز کردي

 و ديدي که تو يه اطاقه تنگ و تاريکی

 که از ديوارش خون مياد و تنهايي نترس چون تو 

تو قلب مني ... 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:54 توسط شبنم |

JavaScript Codes
Asheghane tarin AX ha dar www.30ndrela.com inja matneto bezar