تبليغاتX
Asheghane tarin AX ha dar www.30ndrela.com همیشه در قلب منی

دوشنبه هفتم اسفند 1385



لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:38 توسط شبنم |

دوشنبه هفتم اسفند 1385



از تمام دنيا

تنها چشمانت را از خدا خواستم

آيا آسمان

سهم زيادیست از دنيا ؟

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:15 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



ميشناسمت ای غريبه

من  تو را...حضورت را...لمس کرده ام

من بوی غريب تو را ميشناسم ...

تو در ديار من شايد غريبه ای

اما در ديار غريب من دياری داری آشنا

دياری به وسعت عشق

دياری به وسعت نگاه من

دياری بزرگ پر از پاکی

 

بايست ای غريبه

ديار خود را ترک مکن

اين ديار بی تو خاليست

تو برای من آشنايی

تو برايم  از هر آشنايی آشناتری

 

ميشناسمت...ميخوانمت...

شرمسارم...اما ميخواهمت

 

ديار آشنای تو در اين ديار غريب

قلب من است

قلبي گرم ... قلبي پاك

من به صدای قدمهايت

به نگاه پر مهرت

به گرمی دستانت

خو کرده ام

من به بودنت

به آمدنت

هر چند دير به دير...دلخوشم

بايست ای غريبه

ديار خود را ترک مکن

 

دلخوشيم را از من مگير

اين ديار بی تو خاليست...

چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن

چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن
چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن
عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم .
نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم

 

هرگز رویاهایت را از دست مده...

و در به رویشان مبند

پیداشان کن

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:21 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



هرگز رویاهایت را از دست مده...

ميشناسمت ای غريبه

من  تو را...حضورت را...لمس کرده ام

من بوی غريب تو را ميشناسم ...

تو در ديار من شايد غريبه ای

اما در ديار غريب من دياری داری آشنا

دياری به وسعت عشق

دياری به وسعت نگاه من

دياری بزرگ پر از پاکی

 

بايست ای غريبه

ديار خود را ترک مکن

اين ديار بی تو خاليست

تو برای من آشنايی

تو برايم  از هر آشنايی آشناتری

 

ميشناسمت...ميخوانمت...

شرمسارم...اما ميخواهمت

 

ديار آشنای تو در اين ديار غريب

قلب من است

قلبي گرم ... قلبي پاك

من به صدای قدمهايت

به نگاه پر مهرت

به گرمی دستانت

خو کرده ام

من به بودنت

به آمدنت

هر چند دير به دير...دلخوشم

بايست ای غريبه

ديار خود را ترک مکن

 

دلخوشيم را از من مگير

اين ديار بی تو خاليست...

چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن         

                                 

چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن
چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن
عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم .
نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم

 

هرگز رویاهایت را از دست مده...

و در به رویشان مبند

پیداشان کن

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:17 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:16 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



می خواهم برايت بنويسم

اما نمی توانم                 

به يادت شبها سپری کنم

به پايت اشکهايی جانسوز بريزم

نگاهت کنم و صدايت را بشنوم

اما نمی توانم               

ولی نمی توانم ساده هم بگذرم

از تو از نگاه تو            

نمی توانم بی آنکه به آيينه ی خاطراتم بنگرم

از اين کوچه گذر کنم

نمی توانم بی آنکه دستان گرمت را بگيرم

با تو                       

خداحافظی کنم ، نمی توانم

اما دلم می خواهد در کنار من بمانی

من دنبال عاشق نيستم

دنبال معشوق هم نيستم

دنبال کسی هستم که دستم را بگيرد

و                           

به قله ای برساند که آرزوهايم آنجاست .

 

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:9 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



همچنان با پاهای برهنه و دستهای خالی از محبت ياران در کوچه پس کوچه های ذهنم بدنبال کسی می گردم که ...

همچنان با پاهای برهنه و دستهای خالی از محبت ياران در کوچه پس کوچه های ذهنم بدنبال کسی می گردم که ...

دستان گرمش را بطرف من دراز کند و من بتونم به او که وجودم از او سرچشمه می گيرد اعتماد و تکيه کنم  . تا در قلبم دیگر جز نام او حک نکنم نامی که برام همیشه،همیشه افتخار و غرور داشته .

 نامی که همیشه با اقتدار فریاد زدم و خواستم که با او باشم اونی که برام حالا شده یک بت ، بتی که خودم درست کردم و بهش تکیه کردم و هنوز که هنوز هم قبولش دارم حتی اگه اون من نخواد .

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:7 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



 

 

 

عجب دنیایست

عجب دنیایه پرغوغایست

یکی رو دوست می داری نمی داند

ز چشمانت برایش اشک می باری نمی داند

نگاهش می کنی اما نگاهت را نمی خواهد

تو قلبی در میان سینه ات داری

و او فریاد عشقت را نمی خواهد

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:6 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



عجب دنیایه پرغوغایست

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:5 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



اگر نمی توانم هميشه مال تو باشم

اجازه بده گاهی ، زمانی از آن تو باشم

و اگر نمی توانم گاهی زمانی از آن تو باشم

 بگذار هر وقت تو می گويی ، کنار تو باشم

اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم

اجازه بده فقط دوست تو باشم 

اگر نمی توانم عشق راستين تو باشم

بگذار باعث سرگرمی تو باشم

اما مرا اينطوری ترک نکن 

بگذار در زندگی تو دست کم چيزی باشم .

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:3 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



عجیب دلم می کند هوای چشم های تو

نمی خواهی دستانت را به من بسپاری؟

نمی خواهی ميزبان دلتنگی هايم باشی؟

نمی خواهی حلقه ياس های سپيد را به گردنم بياويزی؟

نمی خواهی شبنم های اشتياق را به چشمانم هديه دهی؟

نمی خواهی گونه هايم را به شفافيت شرم بياميزی؟

نمی خواهی دوباره به معصوميت نگاهم سوگند بخوری؟

نمی خواهی زمزمه کنی:به عظمت اشکی که در ديده ات می درخشد

به عظمت سکوتی که در زندگی ات جاری است

و به عظمت تمام دلشکستگی های بی صدايت

هميشه کنارت خواهم ماند؟نمی خواهی.... 

 

چرا نمی کشد مرا خدای چشم های تو

منی که سخت مانده ام به پای چشم های تو

به قلب ساعتم قسم دقیقه ای هزار بار

عجیب دلم می کند هوای چشم های تو

چقدر با ستاره ها به لحن گاهواره ها

شبانه درد دل کنم برای چشم های تو

به بی وفائت قسم که کس ترین ناکسم

اگر وفا کنم به کس به جای چشم های تو

اگر چه شرم دارم بگوئمت که شاعرم

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:2 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



می دونم که نمياد اما خوب دلم می خواد همين جوری بيخودی خيره بشم به جاده به اون ته تهش٬ همون جا که  آسمون با جاده يکی می شه٬ همون جا که به نظر مياد اگر بری اون طرف تر ازش پرت می شی پايين! می دونی با اين که می دونم که نمياد اما خوب دلم می خواد باز هم هر کسی که از دور مياد رو فکر کنم که همونه٬ می خوام که صد تا بوسه بدم به باد تا براش ببره٬ می خوام صد تا قطره اشک ره بدم به ابر ببره و بريزه کنارش! می خوام تا جايی که می تونم صداش کنم٬ می خوام تا زمانی که می تونم وايسم کنار جاده و به اون جا زل بزنم تا اون بياد يه روزی! هر چند می دونم که ديگه اون هيچ وقت نمياد!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:0 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



...... خدايا.....

         به من آرامش بده ،تا .....

             بپذيرم چيزي كه نمي توانم تغيير دهم

        دليري بده ، تا.....

             تغير دهم چيزي كه مي توانم تغيير دهم

        و بينش بده ، تا

             تفاوت اين دو را بدانم...............

دوستت دارم

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:56 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



قسم خوردم كه بعد از تو به دنيا دل نمي بندم

ميام هر جا كه تو باشي به رويا دل نمي بندم

 

قسم خوردم بدون تو نبينم صبح فردارو

نمي دوني نمي دوني غم دلبستگي ها رو

 

بدون تو بدون تو ندارم بال پروازي

تو اين شب گريه هاي تلخ ندارم شوق اوازي

 

به عشق تو به عشق تو بايد دل را به دريا زد

تو كه نيستي به شهر شب نمي شه رنگ فردا زد

 

چه سخت زندگي بي تو چه سخت از تو دل كندن

نمي شه عاشقي معنا بدون تو بدون من

 

اگه روزي تو برگردي تو چشمام عشقو مي بيني

براي عمر تلخ من تو تنها عشق شيريني

 

با گريه التماس كردم تو گفتي بر نمي گردي

خودمو را در به در كردم نمي دوني

 

تو چشمام عشق را مي ديدي به احساسم تو خنديدي

من اين عمر را هدر كردم نمي دوني

 

                       نمي دوني...

تقدیم به اونی که دوسش دارم

 

دوستت دارم

 

 

مي خوام دوستت دارم رو با يه قاب بافته شده از گلهاي

 

ارغواني به ديوار زنگار زده ي قلبم آويز كنم ...

 

 مي خوام يادم باشه اوني كه دوسش دارم

 

تا كجا دلمو برد ... شايد بشه ، شايد نشه

 

اما همين اميد موندنه ... درخورشيدنگاه تو

 

طلوع لحظه هاي بودن رو تجربه ميكنم ...

 

نكنه يه وقت غروب كنه اين نگاه كه شقايقها

 

ميميرن . عطر ياس سفيد در وانفساي ديدارت

 

داره غمگساري ميكنه .. چطور به پرستوها بگم

 

وقتي بهار اومد اون نمياد .. كاش سپيده سر بزنه

 

تا شب تار غم سحر بشه .. چي ميشه دل نگرونيها ..

 

اگه لاله بميره ... اون چشاي پر از اشك شمعدانيها 

 

 با دست نوازشگر كدوم نسيم  التيام ميشن ...

                    

 

      تو را در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی

برای خویش بردارم؟!

کدامین نیمه شب دست دعایم را

خدا پراستجابت بر زمین آورد؟!

کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟!

ولی امروز میدانم

که من تا آخرین مقدار ممکن با تو می باشم

که من تا یک قدم بعد از خدا هم باتو می باشم

و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز

و تو تا یکقدم بعد از خدا هم با منی هر روز

و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسیدم:

« تو را من دوست میدارم ؟! »

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:42 توسط شبنم |

شنبه پنجم اسفند 1385



آمد و بر صفحه ی قلبم نوشت تردید و رفت...

نسخه ای از جنس دلتنگی پیچید و رفت...

تا بگویم رفتنش را هیچ کس باور نکرد...

این سخن را از درخت آرزویم چید و رفت...

شاخه ی گل را گرفت و با غمی بویید و رفت...

چشم در چشمش برایش گریه می کردم ولی...

او فقط بر اشک های ساکتم خندید و رفت.

 

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:40 توسط شبنم |

JavaScript Codes
Asheghane tarin AX ha dar www.30ndrela.com دلم برات تنگ شده عزيزم