سه شنبه سی ام بهمن 1386
تقدیم به بهترینم که خیلی دوستش دارم ![]()

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:39 توسط شبنم
|
یافتنت به یاد ماندنی ترین حادثه در تقویم هستی ام
و کلامت به یاد ماندنی ترین کلام در گوشهایم
و نگاهت به یاد ماندنی ترین نظاره در تماشایم . . .
يادم باشه كه يادت باشه
كه يادم بياري كه يادت بدم
كه ياد بگيري كه يادم بياري
كه هميشه به يادتم
و يادت هيچوقت از يادم نميره.
اين رو يادت نره...
خداحافظ همین حالا،
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که،
بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین،
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که،
منو از چشم تو میدید؛
اگه گفتم خداحافظ،
نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد،
دوباره آخر جاده ست؛
خداحافظ واسه اینکه،
نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو،
همینه رسم این دنیا
سه شنبه سی ام بهمن 1386
تقدیم به بهترینم که خیلی دوستش دارم ![]()

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:39 توسط شبنم
|
سه شنبه سی ام بهمن 1386

توی تقویم مینویسم تا بمونه یادگاری
روز تلخ عاشقیمون گفتی که دوستم نداری
میچکه قطره اشکم روی این جملهء آخر
حتی این قلم نداره این شکست تلخُ باور
میگذره روزها و سالها اما باز پر از غروبم
هر کی حالم رو میپرسه، به دروغ میگم که خوبم
نمیخوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم
رفتی و تنهای تنها با خیال تو نشستم
توی تقویم مینویسم، رفت اونی که عاشقم کرد
دیگه خورشیدی ندارم، واسه این روزای دل سرد
تقویم از اسم تو پر شد جای تو خالی
اینجا منم و خاطرهء تو ، منم و قصه فردا
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:19 توسط شبنم
|
سه شنبه سی ام بهمن 1386

اگر يادت كنم ديوانه مي شم
فراموشت كنم بيگانه ميشم
اگر تركت كنم ميميرم ازغم
فراموشت كنم مي پاشم ازهم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:10 توسط شبنم
|
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...
اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...
تو يعني دستهاي گل را....ز آن سوي افق چيدن..
تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...
تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن...
تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...
خداي آسمانها را... به آرامي صدا كردن...
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...
تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...
تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...
تو يعني در زمستانها... به فكر پونه افتادن...
تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...
و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...
اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...
كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز ميآيي...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:36 توسط شبنم
|
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد...
اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:59 توسط شبنم
|
