جمعه سی و یکم خرداد 1387

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:55 توسط شبنم
|
یافتنت به یاد ماندنی ترین حادثه در تقویم هستی ام
و کلامت به یاد ماندنی ترین کلام در گوشهایم
و نگاهت به یاد ماندنی ترین نظاره در تماشایم . . .
يادم باشه كه يادت باشه
كه يادم بياري كه يادت بدم
كه ياد بگيري كه يادم بياري
كه هميشه به يادتم
و يادت هيچوقت از يادم نميره.
اين رو يادت نره...
خداحافظ همین حالا،
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که،
بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین،
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که،
منو از چشم تو میدید؛
اگه گفتم خداحافظ،
نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد،
دوباره آخر جاده ست؛
خداحافظ واسه اینکه،
نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو،
همینه رسم این دنیا
پنجشنبه سی ام خرداد 1387

ميداني همه جاده هاي خيالم
به رويش صبح نگاه تو ختم مي شود ؟
من با تو سخن مي گويم..
رساتر از هميشه
و تو حرفهايم را مي شنوي
روشن تر از هر روز...
بگذار از عشق سخن نگويم
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم
چرا که من عشق را با کلام در نيافتم...
براي من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا
چيزي است وسيع تر از همه اينها
وسيع است و با نجابت
مانند دلت...
با شکوه است و پر رمز و راز
همانند چشمانت..
عميق است و پر از صداقت
همانند انديشه هايت....
بگذار دريا بداند رقيبي دارد به زلالي قلبت وبه
ژرفناکي نگاهت...
و گفتي که معناي عشق در انتظار است و در فاصله ها..
و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار
به تماشا نشسته ام!
چه رازيست در اين فاصله نمي دانم
که هر چه ميگذرد مرا شيداتر مي کند!
و من؛ شيدا مي مانم
بگذار از عشق سخن نگويم
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم...
دوستت دارم![]()
![]()
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:33 توسط شبنم
|
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
از من نپرس چقدر دوستت دارم
اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم
مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد
مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم
بگو معني تمرين چيست ؟
بريدن از چه چيز را تمرين کنم ؟
بريدن از خودم را ؟
مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني ...
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم
همه مي دانند که دوري تو روحم را مي آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگير ...
هواي سرد اينجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنهام...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:2 توسط شبنم
|
پنجشنبه سی ام خرداد 1387

امروز رفتم برات يه ساعت بخرم
ولي هرچي گشتم هيچ ساعتي به قشنگيه
اون ساعتي که ديدمت پيدا نکردم...![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:42 توسط شبنم
|
پنجشنبه سی ام خرداد 1387

تو را دوست می دارم
تو را به جای همه مردانی که نشناخته ام ، دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام، دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام، دوست می دارم
تو را برای برفی که آب می شود، دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن، دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم، دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ وقت نشکفت، دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها، دوست می دارم
تو را برای پشت کردن به آرزوهای محال، به خاطر نابودی
توهم وخیال ، دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن، دوست می دارم
تو را به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشی بنفشه ها ، دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن، دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام، دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم
تو را به اندازه همه کسانی که نخواهم دید، دوست می دارم
اندازه قطرات باران، اندازه ستارگان آسمان، دوست می دارم
تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت، دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن، دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانیکه دوست نمی دارم، دوست می دارم
دوستت دارم...................![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:47 توسط شبنم
|
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم
به او که تنش بوي گلهاي سرخ را ميدهد
به او که با جادوي کلامش زيباترين لغات را شناختم
به او که لحن صدايش دلپذيرترين آهنگ است
به او که نگاهش به گرمييه آفتاب
و لبانش به سرخيه شقايق ودلش به زلالييه باران است
به او که براي من مينويسد
مينويسد از باران...
از شبنم، از گرماي عشق و ...
من مي روم اما...!!!
به او بگوييد دوستش دارم...
دوستت دارم
در صبح آشنايي شيرين مان ترا
گفتم که مرد عشقم باورت نبود
در اين غروب تلخ جدايي هنوز هم
مي خواهمت چو روز نخستين ولي چه سود
مي خواستي به خاطر سوگند هاي خويش
در بزم عشق بر سر من جام نشکني
مي خواستي به پاس صفاي سرشک من
اين گونه دلشکسته به خاکم نيفکني
تو رفته اي که بي من تنها سفر کني
من مانده ام که بي تو شب ها سحر کنم
تو رفته اي که عشق من از سر به در کني
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:47 توسط شبنم
|
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
دنيا كوچيكه و عشق تو ، بزرگ
دستهاي من كوچيكه و قلب تو ، بزرگ
چشمهاي من كوچيكه و آسمون دل مهربون تو ، بزرگ
اشكهاي من كوچيكه ولي غربت تو ، بزرگ
آسمون دل من كوچيكه و ستاره ي عشق تو ، بزرگ
گر چه عشق من كوچيكه و قلبم طاقت غم نداره
اما بدون تا روزي كه نفس مي كشم و زنده ام
عشق زيبا و قشنگت هميشه توي قلب كوچيكم مي مونه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:25 توسط شبنم
|
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

اگر صدايم کنی ،شادمانه بال ميگشايم
غصه هايم را در سبدی ميريزم و پشت در ميگذارم .
آنگاه به آسمان خيره ميشوم تا فرشته ها
از پله های ستاره پايين بيايند و مرا با خود ببرند .
اگر همه درختان مال من بودنددفتر هايی گرد مياوردم
هر درخت دفتری و هر دفتری پر از عاشقانه های من برای تو ...
اگر همه پنجره ها حتی در دورترين نقطه اين کره خاکی مال من باشند ،
از قاب رنگين و تازه يا رنگ و رو رفته آنها فقط تو را نگاه ميکنم
و جز تو هيچ کس و هيچ چيز را به چشمهايم راه نميدهم ...
اگر به قامت کلماتی که بسويت ميفرستم نگاه کنی قيامت را خواهی ديد ،
کلماتی را که رنگ و بوی بهشت ميدهند ميدانم که به قله ات نخواهم رسيد ..
من برای اينکه بدانم چگونه دوستت داشته باشم
سالها در کنار آفتابگردانها درس خوانده ام و
برای اينکه بدانم چگونه به تو برسم سالها
در کنار شنهای ساحل نشسته ام و پيوستن اولين قطره به دريا را تماشاکرده ام ...
ای خورشيد دست نيافتنی من ! باور کن به چشمهايت ايمان دارم
واگر چشم در چشمهايم بدوزی از هزار شمعِ زيارتگاه روشن تر ميشوم ...
ای بهترین بهانه برای دلتنگی هایم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:59 توسط شبنم
|
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
خاموش می شوم و مكث می كنم
تو آه می كشی ، من گريه می كنم
ديوانه می شوم ، روی دفترم
يك قلب می كشی يك راه مي كشی
من روی راه تو صد اشك می چكم
تو قهر مي كنی يك ماه می كشی
من روی ماه را نقش " تو" مي كشم
تو ناز ميكنی . . .
آرام می شوم
تو با مداد سبز آغاز می كنی يك راه مي كشی
يك دشت مي كشی يك عالمه فلوت پر آهنگ مي كشی
من سنگ مي كشم با جوهر سياه تصويری از خودم دلتنگ می كشم ...
بي رنگ می شوم ، چون سنگ می شوم آزرده می شوم
از دوری تو باز افسرده میشوم…
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:23 توسط شبنم
|
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

گرمی دستهایت چیست؟
که دستهایم انها را می طلبد
در آیینه چشمانم بنگر
چه می بینی؟
آیا می بینی که تو را می بیند؟
صدای تپش قلبم را می شنوی
که فریاد می زند دوستت دارم
دوست ندارم که بگویم دوستت دارم
دوست دارم که بدانی دوستت دارم........
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:45 توسط شبنم
|
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدايت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش می خواهم
و پايت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بويم
خيالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را نيز برای پرستش.....

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:39 توسط شبنم
|
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

چشای آبی تو مثل یه دریا می مونه
دل خسته ی من مثل یه ماهی می مونه
ماهی خسته من می خواد تو دریا بمونه
ماهی دوست داره خونش همیشه تو دریا باشه
بوسه بر موج بزنه کنار ماهی ها باشه
ماهی خسته من بذار تو دریا بمونه
ماهی که تنها باشه خسته و دلگیر می شه
ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهیگیر میشه
نکنه یکی بیاد چشماتو ازمن بگیره
ماهی دل بمیره دریات و ماتم بگیره
ماهی خسته من نذار که تنها بمونه
ماهی خسته من بذار تو دریا بمونه
ماهی خسته من می خواد تو دریا بمونه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:9 توسط شبنم
|
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت از آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:39 توسط شبنم
|
